|
کاغذی
باشد تا روزی بیش از اینها بدانیم٬ و بیش از اینها بنویسیم٬ و چیزهایی بخوانیم و بنویسیم که پس از خواندن آنها٬ این احساس در ما بیدار شود٬ که انسان تر شده ایم.
|

از صبح که SMS هدی رو خوندم تا همین حالا صدایی گوشم رو پر می کنه و خرد میشه ...
تیزر جشنواره فیلم فجر سال پیش...
"بیست و ششمین جشنواره ی فیلم فججججر"...
و تنها بازیگرش.
بازیگری بی جایگزین .

فکر کنم به یک تحول بزرگ در زندگیم نیاز دارم... یا شاید هم یک شانس بزرگتر...

دستهایم با من قهر کرده اند. ناخنهایم پشت سر هم دراز می شوند و از کمر می شکنند.هر روز به کف هر دویشان خیره می شود بلکه سر و کله خط جدیدی پیدا شده باشد و من را از این تکرار هر روز ذوب شدن تا شب نجات دهد . با خودم قرار گذاشته ام که تا می توانم کف دستهایم را بو کنم که هیچ وقت با خودم نگویم که " من که کف دستم را بو نکرده بودم که می خواهم و می توانم و تمام افعال اول شخص دیگر"... ولی انگار فایده ای ندارد. دستهایم با من قهر کرده اند. دستهای من دلشان گل بازی می خواهد.... دوست دارند که با مورچه های زیر فرش اتاق آشتی کنند... دستهای من خسته شدند بس که زمستان ها یخ زدند و ترک خوردند و تابستان ها عرق از سر و رویشان رخت و خودشان را به زور تو جیب های من خفه کردند... دستهای من ذغال و مداد رنگی میخواهند و دلشان برای خودکار آبی و قدیمی ام که جوهرش تمام نشده گم شد و پیدا نشد تنگ شده...
یک نفر من و دستهایم را آشتی دهد. بدجوری به آنها نیاز دارم!

خورشید بالای سرم ایستاده و با ابروهای درهم نگاه میکند... برق خداحافظی کرد و رفته پی اموراتش و مردم شادتر از همیشه چراغ های راهنما را هو می کنند. گرما بیش تر از آسفالت می زند بیرون تا خورشید. انگار خیابان را روی اجاقی تفت می دهند و من مثل تکه ای گوشت با فلفل اضافه سرخ می شوم...
راستی خدایا چرا یک کولر گازی بزرگ برای آسمانت نمی خری؟!
ظهر تابستان است
سایه ها می دانند که چه تابستانی است
سایه هایی بی لک ...

دنیای وارونه؛ بر لب عمر نشین و گذر جوی ببین.
دنیای وارونه ی من؛ بر لب عمر نشستم ... خشکسالی شد!